تبلیغات
عاشقانه ها(smsبازار) - اس ام اس گلچین آبان 89
عاشقانه ها(smsبازار)

ای کاش دلم پنجره ای دیگر داشت / ای کاش خدا فقط شقایق می کاشت / ای کاش یکی می آمد و غم ها را / از قلب اهالی زمین برمیداشت

غم دریا دلان را با که گویم / کجا غمخوار دریا دل جویم / دلم دریای خون شد در غم دوست / چگونه دل از این دریا بشوییم

میروم تا در غبار غم فراموشت کنم، سر در آغوش پشیمانی گذارم تا تو را ای امید آتشین با گریه خاموش کنم

دیشب در جاده ی سکوت در ایستگاه عشق هر چه منتظر ماندم کسی برای لمس تنهاییم توقف نکرد و من تنهاتر از همیشه به خانه برگشتم


 
عرعرعر، به من میگن خر، یه عمره که خر هستم! همیشه باربر هستم، خری که میگن من هستم! گوشی موبایل به دستم در حال خوندن هستم!

تو در کودکی اونقدر مهربون بودی که حتی به گل های قالی هم آب میدادی!!!

یکی نذر کرده بوده که هزارتا صلوات بفرسته میره دم ورزشگاه آزادی میگه همگی صلوات

میدونی چرا آقایون وقتی داماد میشن کت و شلوار سیاه میپوشند؟ چون مراسم ازدواج پایان دوره ی آزادیشونه

میدونی چرا خانوما وقتی عروس میشن لباس سفید میپوشن؟ چون مراسم ازدواج در اصل مراسم آغاز دوران آزادیشونه

ای همه ی دارو ندارم، ای تو ماه شب تارم، جز تو من کسیو ندارم / که سرکارش بزارم

یکی با دوتا خیار در دست میره توی یه بقالی، میگه: حاج آقا خیارشور داری؟ بقاله میگه: بله. طرف میگه: پس بی زحمت این دوتا رو هم بشور

توی یه روستای ملت برای بار اول کیوی میبینن، میرن از ملای ده میپرسن این چیه؟ ملاهه یکم میره تو نخ کیویه، بعد میگه: تخم مرعیش، که تخم مرغه! ولی من نمی فهمم چرا موکتش کردن

یه بنده خدایی یه تیکه یخ رو گرفته بوده بالا، داشته خیلی متفکرانه بهش نگاه میکرده، رفیقش ازش میپرسه: چیرو نگاه میکنی؟ میگه: ازش آب میچکه ولی معلوم نیست کجاش سوراخه!!!

غضنفر به پسرش شک میکنه مبگه هاااا کن بینم! پسرش هاااا میکنه، باباهه میزنه تو گوشش میگه پدر سوخته حالا دیگه میری دختر بازی؟؟؟



تنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند

گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق برتن می کنند..

عاشق که شدی کوچ میکنند

تمام جاده های جهان را به جستجوی نگاه تو آمده ام ، پیاده ، این تو و این پینه های پای من ، حالا بگو در این تراکم تنهایی ، مهمان بی چراغ نمی خواهی??

مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!

دور  هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی

تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی

بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی...

تمام حجم خیالم از تو لبریز است خیالم کوچک  نیست تو بزرگی

هدایای تو

دشمنم شده اند

بی وجودشان شاید

می توانستم لحظه ای را

بی یاد تو سر کنم

خوشبختی من

پیدا كردنِ تو

از میانِ این همه ضمیر بود.

   همه ی خودم را مال تو کرده ام

 چقدر دنیای تو بزرگ است


هنوز از تنهایی سخن می گویی


چقدر کم هستم!

  غم دانه دانه می افتد روی صورتم

شور است طعم نبودنت...!

کمی این کلمه ها را نصیحت کن تا با من کنار بیایند
بگو تازه شوند

دوستت دارم ها دیگر فایده ای ندارند!

عقل گفت:

به مسافر دل بستن خطاست

دل گفت:

همه رفتنی اند

گله ای نیست

فقط گاهی خاطره ها که هجوم می آورند...

.

.

پناه بگیر

طوفان که گذشت خبرت می کنم !

با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی

این روزها که می گذرد
یک ترانه تلخ
قصه ی تنهایی های مرا می سراید
سمفونی گوش خراشی است
روزهاست پنبه دگر فایده ندارد
......باید باور کنم
تنهایم

در همین خانه ی بغلی باشی یا قاره ای دیگر ،چه فرقی می کند وقتی کنارم نیستی



 

گرچه ما را نکند دوست به پیامی شاد، خاطر دوست عزیز است خدا یارش باد

ابر بارنده به دریا گفت: من نبارم تو کجا دریائی؟، دریا در دلش خنده کنان گفت: که ای ابر بارنده تو خودت از مایی

بیا اینجا صداقت میفروشم / برای تو محبت میفروشم / بیا بهر نگاهی از تو ای دوست / دلم را زیر قیمت به تو عاشق ترینم میفروشم

عاشقم کردی و گفتی که عاشقان دیوانه اند / عاقبت عاشق شدی، دیدی که خود دیوانه ای؟!؟

تو ای زیباترین نیلوفر من، بخوان غم را تو از چشم تر من / بدان این روی زرد از دوری توست، که سر بیرون زد از خاکستر من

گل فرستادم تو بو کن، اگر رفتم تو با گل گفتگو کن / اگر مردم فدای تار مویت، اگر ماندم، که باز آیم به سویت

تو را چون موج دریا دوست دارم / تو را چون عطر گلها دوست دارم / بخند ای غنچه ی گلزار هستی / که م خندیدنت را دوست دارم

آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید؟ سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو بدادش نرسید

عشق در دل ما پایدار است / محبت در چشمانت آشکار است / چشمانت همچون ماه ندارد همتا / افسوس که در آزمایش وفای ما کردی خطا

کاش قلبم درد پنهانی نداشت / چهره ام هرگز پریشانی نداشت / کاش میشد را سخت عشق را / بی خطر پیمود و قربانی نداشت

همه نازند تو عزیز، همه لوسن تو ملوس، همه شیرین تو شکر، همه قندون تو عسل

پس از مرگم بیا ای خوش نگارم، بیا با جمع خوبان بر مزارم، کمر خم کن ببوس سنگ مزارم، که من در زیر خاک در انتظارم

تمام دردهای دنیا را نردبان کنی، دستت به سقف دلتنگی من نمیرسد





 

بمان با من که من بی تو صدایی خسته در بادم / در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم / بلور اشک های من همان آغازییست / مرور خاطرات من عجب تکرار زیباییست

خدایا هر که با من آشنا شد دو روزی دیدو زود از من جدا شد / نمیدانم از اول بی وفا بود و یا نازش کشیدم بی وفا شد

تاج من بر سرم نیست، تاج من در قلب من جای دارد، تاجی که به ندرت پادشاهی از آن بهره داده اند، تاج من، عشق توست که بر دل دارم

تو را دوست دارم مثل عبادتم، تو را دوست دارم مثل سعادتم، تو را دوست دارم تا آخرین نفس

گفتی که دنیا پر از غم دوست داری / پس مطمین هستم مرا هم دوست داری / گفتی نمیخواهی ببارم عشق / اما شعر غریبی را که گفتم دوست داری

زندگی زندون عشقه ما به اون دل باختیم / خوبی هاشو ما ندیدیم با بدیهاش ساختیم

با تو همه دنیا میشه بهشت، با تو هزار قصه میشه نوشت، ولی افسوس نمیگذاره سرنوشت

هر سال تو را غرق صفا میخواهم / هر روز تو را کام روا میخواهم / از بهر تو و هر که تو را دارد دوست / آرامش خاطر از خدا میخواهم

هنوز در به در کوچه های خاطره ام / هنوز اسم تو مانده به گوشه حنجره ام / هنوز مثل نخستین نگاه عاشق تو / در انحصار غم عشق در محاصره ام



 

در خراب غفلت آبادیم ها / در خزان زندگی، شادیم ما / از بهاران، غافلیم و دلخوشیم / همچنان بی حوصلیم و دلخوشیم

امیدوارم با آمدن پاییز هر یک برگ که میافته یه دونه از غمهای دلت کم بشه و دیگه هیچوقت ناراحت نباشی، دوستت دارم

باز پاییز است، اندکی از مهر پیداست، حتی در این دوران بی مهری، باز هم پاییز زیباست

پاییز تنها فصلیه که از همون اولین روزش خودشو نشون میده! کاش همه انسانها مثل پاییز باشن تا از همون روز اول رنگ و روی اصلیشون رو نشون بدن

زیر ساییون چشمات تو شبستون نگاهت، یه جای گوشه اشکات مچ عشقتو میگیرم، بین پاییز و زمستون انتظار و نم بارون، میون نامهربونی تا بخوایی برات میمیرم

نیمکت چوبی کهنه نم گرفته زیر بارون، زیر سقف بی قرار شاخه های بید مجنون، ابر بی طاقت پاییز مثل من چه بی ستارست، مثل من شکسته از این نامه های پاره پارست

پاییز می آید، زمانی که خاطرت شیرین گذشته ی خودم را با تو به یاد می آورم، پاییز همچون بهار دل انگیز میشود، بیا و اینک مرا با خود به آن سوی دریاها ببر، شاید دگر برای پیوستن فرصتی نباشد

کاش زندگی در برگ درختان جاری بود، آنگاه تا بهار بود می خندیدیم و بعد به امید پاییز می نشستیم

تو آن فرشته ای که وقتی در فصل پاییز راه میروی، برگ درختان انتظار میکشند زودتر از دیگری پاهایت را بوسه بزنند

در ماه مهر بادهای پاییزی بی مهری را با برگ درختان آغاز میکنند

بیا ای همنشین سرد پاییز / به آواهای شب هایم در آمیز / بیا ای رنگ مهتاب بلورین / تو شعری تازه در من برانگیز

 میان همهمه ی برگهای خشک پاییزی، فقط ما مانده ایم که هنوز از بهار لبریزیم

 

 
نوشته شده در سه شنبه 4 آبان 1389 ساعت 18:23 توسط reza khosravi نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ